Diary of Anne

Diary of Anne

کماکان زندگی

Friday, 15 Azar 1398، 02:57 PM


اما من هنوز زنده ام، هنوز آهنگ گوش میکنم و لذت میبرم، هنوز به فرداها امید دارم، چون من بلدم، بلدم چجوری زخما و دردام رو پله کنم واسه ادامه دادن، واسه رسیدن، چجوری صبوری کنم، چجوری نادیده بگیرم و بگذرم از دو رویی هایی که در حقم شد، خیانت هاشون، زخم زبون هاشون، به تمسخر گرفتن هاشون و تحقیر کردن هاشون، و بزرگترین تنبیهم براشون اینه که خیلی شیک و مجلسی تشریف ببرن بیرون از زندگیم، تا اَبد، و بلدم چجوری عاشق تر شم، عاشقِ خودم، و یاد گرفتم که رفیقی ندارم جز اون بالاسری، همون که بهم قدرت و انگیزه‌ی ادامه دادنو میده، همون که بهم میگه کینه نداشته باش از کسی فقط با صبوری بگذر ازشون و تلاشتو واسه آیندت بکن و موزیکتو گوش بده و عاشقِ من باش، عاشقِ من و خودت، منم بهش میگم که کمکم کنه شبیه اون آدم بدای زندگیم نشم، آدمایی که روحشون حقیره...

  • 15 Azar 98 ، 14:57

حالِ خوب اما نگران کننده

Sunday, 10 Azar 1398، 02:40 PM

ازین بالکن های ساختمون دانشکده اومده بودم بیرون و عکس میگرفتم از منظره،

منتظرِ سمانه بودم که از سالن امتحان بیاد بیرون

اون لحظاتی که داشتم عکس میگرفتم به اون هم فکر میکردم، منظره تکراری بود و ناجذاب، به حرفای دیشبش فکر میکردم و عکس میگرفتم، میگفت آخه دانشگاه چه قشنگی‌ای داره که اینقد ازش عکس میگیری، میگفتم دوس دارم، بش گفتم دانشگاه رو از خونمون بیشتر دوست دارم بهش گفتم دانشگاه برام مثله مدرسه هاگوارتزه واسه هری پاتر، بش گفتم شاید علته اینهمه عشقم به دانشگاه رشته‌م باشه، چون عاشق رشته و جَو صمیمیِ کلاسمون ام (اینارو به اون گفتم دیشب، چه اغراق هایی) همچنان که داشتم با یه ژست حرفه ای‌طوری از دانشگاه و خودم عکس میگرفتم یهو یه اسمس اومد...خودش بود...نوشته بود داری عکسای قشنگ میگیری از دانشگامون :))) فک کنم از ساختمون A داشت دید میزد منو...چون معمولا کلاسشون اونجاست...روزِ من ساخته شد...دیگه هیچی نتونست بعد از پیامِ دادنِ اون حاله منو بهم بریزه، نه سوتی‌م توی کلاس ادبیات که رُسته رو به اشتباه رَسته تلفظ کردم، نه اونجا که فهمیدم توی امتحان جای consumption نوشته بودم consumable و نه اونجا که اون پیرزن تو خیابون به یه ذره مویی که از مقنعه‌م بیرون بود گیر داد و نه اونجایی که اومدم خونه دیدم ناهار نداریم و نه هیچی ، اینا شاید خوب باشن، اما ترسناکن، چرا اون باید اییینقدر تاثیر داشته باشه رو من؟ روی حالم؟؟ اگه یه روز باعث شه اونقدر حالم بد شه که هیچ اتفاقِ خوبی حالمو خوب نکنه چی؟؟؟ من میترسم و نمیدونم باید چه غلطی کنم، خدایا؟ هلپ می توروخدا

  • 10 Azar 98 ، 14:40

عاشقم اما وابسته نه

Saturday, 9 Azar 1398، 12:54 AM

نمیدونم آخرش کار درستی کردم یا اشتباه، اما خب جوری که مهدی باهام اتمام حجت کرد مسئولیت هرگونه وابستگی و دلبستگی و ازینجور احساسات پای خودمه، خب، اون یه گوشه ماجراس، بخشِ خیلی کوچیکی ازین ماجراست، اصلی ترین و بزرگترین بخشِ این چالش خودمم، مهدی برای من برابر بود با یه ترس، یه ترس کاذب، و هرچی تلاش کردم ازش فرار کنم اون بیشتر بهم حمله میکرد و بزرگتر و ترسناک تر داشت میشد، در واقع اون اونقدرا بزرگ نبود که بتونه اشکه منو دراره، اما من تو ذهنم اونقدر بزرگش کردم که تو مدت کوتاهی اشکم به خاطرش درومد، و خوابه شبونه ام رو ازم گرفته بود، فرار و فراموش کردن که جواب نداد، امیدوارم رفتن به دل ترس و جِر واجِر کردنش جواب بده، این برای من یه چالشه، برای محک زدنِ خودم، برای شناختِ بهترِ خودم، میدونم بازی با "دل" کارِ عاقلانه ای نیست اما چاره دیگه ای نداشتم، داشتم؟ هرچقدر هم خودمو سرگرم میکردم حتی اگه با یکی دیگه یه رابطه خیلی نزدیک رو شروع میکردم بازم اونو هر روز تو دانشگاه میدیدم و بهش فکر میکردم دوباره، من هدفم از بودن یا اون پاسخ به نیاز های عاطفیم نیست، اون صرفاً برام یه دوستِ عادیه مثله سمانه مثله نرگس ، دیگه نمیخوام بترسم، میخوام وابسته نبودنو یاد بگیرم، میخوام شاد بودن و اهمیت ندادن رو یاد بگیرم، دوباره میگم، میخوام اهمیت ندادنو یاد بگیرم، اومدم دانشگاه که یاد بگیرم، عاشقِ خودم باشم و به خودم حال بدم، کاری کنم که بهم خوش بگذره و تحت هر شراطی خودمو خوشحال کنم،و همینطور مراقبِ خودم باشم، هیشکی بیشتر از خودم و احساسات و روحم ارزش نداره، تو این دنیا فقط و فقط خودمو دارم، خودمو خدام

  • 09 Azar 98 ، 00:54

پلنِ اِی، پلنِ بی و الی آخر...

Thursday, 7 Azar 1398، 07:58 PM
برای رسیدن به هدفام باید بتونم روزانه هشت ساعت درس بخونم، من که نه باشگاه رفتم نه دکتر رفتم نه کلاس زبان ثبت نام کردم نه به اندازه کافی درس میخونم،  پس دارم چه غلطی میکنم دقیقاً؟؟ چرا همش وقت ندارم؟؟ باید یه برنامه جدی و اساسی بریزم، خونه که نمیشه درس خوند، آدم میخوابه همش، کتابخونه دانشکاه خوبه ها اما شبا ترسناک و خلوت میشه مسیرهاش نمیتونم تنهایی برگردم، کتابخونه‌ی حَرَم هم حالم بهم میخوره بسکه ایام کنکور رفتم اونجا، کتابخونه‌ی خامنه‌ای هم زود تعطیل میشه بدردم نمیخوره، باید یه راهی پیدا کنم، باید سعی کنم تو خونه بخونم، بدون اینکه حواسم با چیزای مختلف پرت شه و سرگرمشون شم و بدونِ اینکه خوابم بگیره،
روزایی که دانشگاه دارم:
# 4 تا 9 شب میخونم
1-شب 9 بخوابم
2- صبح 5 پاشم
3- تو وقت های مُرده لغات رو ریویو کنم
4- وقت های مُرده کدومان؟ - تایم هایی که تو اتوبوسم - 
تایم های بیکاری بین کلاسای دانشگا  
روزایی که دانشگاه ندارم:
همون سیستم پیش میرم فقط از 7 صبح درس رو شروع میکنم تا 11صبح،  دوباره از 3 عصر تا 8 شب
# هرموقع خوابت هم گرفت راهش خیلی ساده‌ست بپر دسشویی آب بزن صورتت و یه میوه ای چیزی بخور، حله
~~~~
بعضی وقتا آدم نیاز داره همین چیزای ساده رو بنویسه و برای خودش یادآوری کنه و تو ذهنش تثبیتشون کنه تا بتونه بهشون عمل کنه
~~~~
# باید هر روز صبح بعد از عبادت و صبحونه درحد ده دقیقه وقت بذارم و یه پست راجب روز قبل و روزِ پیشِ روم بنویسم.
~~~~
لامپ اتاقم خراب شده نورش کم شده ، دارم خفه میشم
~~~~
باید سعی کنم تو خونه که درس میخونم بدون اینترنت باشم، درسته که به نت واس سرچِ درسی نیاز دارم اما خب باید همه سرچ هامو یه جا یادداشت کنم و یه تایم محدودی رو بش اختصاص بدم و سرچشون کنم همه رو با هم، تمامِ وقتِ من هر روز پای این گوگل و سرچ کردن های بی مورد هدر میره
~~~~
این Novo Amor چقدرر خوبه
~~~~
خدایا شکرت
~~~~
باید یه پلی لیست واسه تایم های مطالعه بسازم که انقدر الکی تو ساوند کلود نچرخم 
~~~~
و دیگه اینکه سعی کن به چیزای حاشیه ای فکر نکنی
و نذار چیزای حاشیه ای به تو فکر کنن
وقتشه که از مسیر های فرعی بیای تو اصلی دیگه وقت نداریم، بدو
~~~~
وقت واسه مطالعه آزاد چجوری ایجاد کنم؟ کلی کتابِ خوب روانشاسی و انگیزشی و موفقیت دارم که دلم میخواد بخونم
#یک ساعت قبل خواب رو ازین به بعد میذاریم واس خوندن این کتابا که دلت نشکنه :)
~~~~
من همونی ام که هدف میذاره و براشون برنامه ریزی میکنه و مسیر رو میسازه  و بهونه نمیاره و بهشون میرسه
  • 07 Azar 98 ، 19:58

انســـان

Wednesday, 6 Azar 1398، 05:35 PM

 

     

غروبِ چهارشنبه‌ست. غروبِ پاییزی. این موزیک رو به طوره مسخره ای زیبا میشنوم. اتاق تاریک شده گرچه آسمون هنوز آبیه. قسمت شیشم از فصل دوم آنه رو دیدم. تاحالا هیچ داستان و فیلمی تا این حد منو جذب نکرده بود. کاراکتر هاش بیش‌از اندازه محشر اند. تصورِ اینکه آدم میتونه تا این حد فوق‌العاده باشه چراغِ امید رو توی قلبم روشن میکنه. فوق العاده مثله گیلبرت، مثل متیو و ماریلا و مثل آنه. آدمای ساده با احساساتِ ساده ، وقتی آنه رو میبینم میتونم تا حدودی خدا رو هم درک کنم، تماشا کردن انسان ها و روابطشون به شدت جذابه، آخرین بار یه همچین حسی رو به فیلم Amelie هم داشتم، دنیا های آروم، با کاراکتر های معصومانه ای که با بدی های این دنیا مقابله میکنن، و همیشه این "نیک بودنِ" که پیروزه. آدما سختی میکشن، رنج میکشن، درد میکشن، توی خودشون میشکنن، نا امید میشن، میترسن، گریه میکنن، تنها میشن، اما باز از همین دنیایی که داره بهشون بد میکنه الهام میگیرن، شجاعت و انگیزه و قدرت میگیرن واسه ادامه دادن...، منم سعی میکنم یاد بگیرم متوقف نشدنو، و زندگی کردنو، تلاش کردنو، خوب بودنو و ادامه دادنو~~~

 

  • 06 Azar 98 ، 17:35